تبليغاتX
ღستایشمღ

ღستایشمღ

اگر تنهاترین تنها شوم بازم خدا هست..

تنهانیستی....

 

 

          

اگر نمی توانی اقیانوس باشی، دریا باش، اگر نه رودخانه باش واگر نمی نتوانی رودخانه باشی نهری كوچك باش، اما هیچ گاه مرداب نباش.نهری باش جاری، زلال و مهربان و با جوشش زیبایت زندگی را به همه هدیه كن چون وقتی حركت میكنی هم زنده ای و هم به دیگران زندگی می دهی ، سبزه های كنار نهر را دیده ای چه زیبا چشم رانوازش می دهند و ماورای پروانه های لطیف و زیبا هستند، این ها به خاطر سخاوت و مهربانی نهر كوچك اما جاری است، پس تو هم با الهام از این رود كوچك جاری شو و بدان خدا در همه حال با توست

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 20:14  توسط ستایش  | 

 

دفتری بود که گاهی من و تو
می نوشتیم در آن
از غم و شادی و رویاهامان
از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم
من نوشتم از تو:
که اگر با تو قرارم باشد
تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد
که اگر دل به دلم بسپاری
و اگر همسفر من گردی
من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال
تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!
تو نوشتی از من:
من که تنها بودم با تو شاعر گشتم
با تو گریه کردم
با تو خندیدم و رفتم تا عشق
نازنیم ای یار
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخترین انسانم…
ولی افسوس
مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 0:17  توسط ستایش  | 

خدایا

دلم را سپردم به بازار دنیا
و هی آگهی دادم و اینجا و آنجا
و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت
ولی هیچ کس اتاق دلم را تماشا نکرد
خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید دیگر برای شما جا ندارم
از این پس به جز او کسی را نداریم

 

خدایا چه غریب است درد بی کسی و چه تنهایم در این غربت که تو هم از من رویگردانی

 و اینک باز به سوی تو آمدم تا اندکی از درد درونم را برایت باز گویم

و خدایا تو بهتر میدانی آنچه درونم است تنهایی و بی کسی ام را دیده ای

 ,دربه دری و آوارگی ام را و هزارو یک درد که بزرگترینش ناامیدی است

 .خدایا همه را کنار گذاشته ام اما با ناامیدی و بی هدفی نمی توانم بسازم

 صبرم بسیار است اما پوج وبی هدف میدوم

. خسته شده ام خسته خسته

خدایا چه غریب است درد بی کسی و چه تنهایم در این غربت که تو هم از من رویگردانی

 و اینک باز به سوی تو آمدم تا اندکی از درد درونم را برایت باز گویم

و خدایا تو بهتر میدانی آنچه درونم است تنهایی و بی کسی ام را دیده ای

 ,دربه دری و آوارگی ام را و هزارو یک درد که بزرگترینش ناامیدی است

 .خدایا همه را کنار گذاشته ام اما با ناامیدی و بی هدفی نمی توانم بسازم

 صبرم بسیار است اما پوج وبی هدف میدوم

. خسته شده ام خسته خسته

 

خدایا چه غریب است درد بی کسی و چه تنهایم در این غربت که تو هم از من رویگردانی

 و اینک باز به سوی تو آمدم تا اندکی از درد درونم را برایت باز گویم

و خدایا تو بهتر میدانی آنچه درونم است تنهایی و بی کسی ام را دیده ای

 ,دربه دری و آوارگی ام را و هزارو یک درد که بزرگترینش ناامیدی است

 .خدایا همه را کنار گذاشته ام اما با ناامیدی و بی هدفی نمی توانم بسازم

 صبرم بسیار است اما پوج وبی هدف میدوم

. خسته شده ام خسته خسته

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 12:49  توسط ستایش  | 

خداوندا

خداوندا !


مگر نه‌اینکه من نیز چون تو تنهایم


 پس مرا  دریاب


و به سوی خویش بازگردان ،


دستان مهربانت را بگشا 


که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 11:16  توسط ستایش  | 

راز...

اشک رازیست...لبخند رازیست...عشق رازیست...

اشک آنشب لبخند عشقم بود...

قصه نیستم که بگویی...نغمه نیستم که بخوانی...صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی که چنان که بدانی...یا چیزی که چنان ببینی...من درد مشترکم را فریاد کن ...

دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست...

ای دیر یافت که با تو سخن میگویم

بسان که ابر با طوفان...بسان که علف با صحرا...بسان که باران با دریا...بسان که پرنده با راهها...بسان درخت که با جنگل سخن میگوید...

زیرا که ریشه های تو را من دریا فته ام ...زیرا که صدای تو با صدای من آشناست

                                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 19:20  توسط ستایش  |